تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او
زان سفردراز خود عزم وطن نمي كند !
دوشادوش هم راه مي پيماييم .افقي از فردا برابرمان نيست .مي دانيم و مي رويم ! ما ، من و تو ، مي دانيم فرهنگ و جامعه و تقدير چه مي گويند : اما عشق هم حرف خودش را دارد و چه دلنشين سخني!!
و چنين است كه ما دوشادوش هم مي رويم . هر وقت با تو هستم تنم داغ مي شود ، صورتم مي سوزد چنانكه اين حرارت و تابش با تو بودنم را لو مي دهد . مانند حالا كه به شانه ام تكيه داده اي و من مي دانم كه ديگر به هيچ شرابي نياز ندارم كه اگر لب بر شراب زنم ، شراب مست خواهد شد و برقص در خواهد آمد كه : باده از ما مست شد ني ما از او !
ما به فردا فكر نمي كنيم ، به قانون فكر نمي كنيم چون عشق را احساس مي كنيم . عشق چنان پناهمان داده كه از فردا و قانون و حرف مردم و هزار دشنه پنهان و آشكار نمي هراسيم ، دوشادوش هم گام بر مي داريم كه :
گر عاشقي و رندي غم فردا به سرت نيست
گر مست و مي آلوده ، زدنيا خبرت نيست !
…
ناگهان مي گويي : برويم سينما !!
مي گويم كدام سينمايي در تاريكي وهم آلود و سياهش ، حقيقتي را عريان تر از آنچه در چشمان سياه يكديگر مي بينيم نشان مي دهد.
مي گويي : اين كه هيچ ! اما دنياي ديگران را ديدن گاه براي به ياد آوردن ميزان خوشبختي خود لازم است !
در حالي كه تسليم مي شوم ، مي گويم : حالا چه فيلمي اينقدر بانوي دلم را فريفته كه دلش هواي ديدن آن را دارد؟!
- بانو *! مي داني چرا ؟! چون هميشه نامش من را به ياد تو مي اندازد ! يادت مي آيد شعر نرودا را ؟!
و من چه خوب يادم هست …. وقتي شعر را برايت مي خواندم و تو با آن ( تاج بلورينت ) به درخششي تازه در مي آمدي و چشم در چشم من دوخته بر ( فرش سرخ زرين ) عشق گام مي نهادي و ( آنگاه تمام رودخانه ها به نغمه در مي آمدند / براي تو و من ! ).
و من باز هم تسليم مي شوم : برويم!
در سالن انتظار سينما مي گويي : يكبار ديگر شعر بانو را برايم بخوان !
و من هزار باره مي خوانم و چون هميشه واژگانم را گويي يكايك مي بلعي ، تنفس مي كني و فرو مي دهي !…
- فيلم شروع شد !
بليط فروش مي گويد . و ما به سالن تاريك وارد مي شويم و در ( رديف مياني ) مي نشينيم . سرت را به شانه ام تكيه مي دهي .و به پرده چشم مي دوزي به انتظار ، تا فيلم آغاز شود .
- آقا ! اينجا رديف خانوادگي ست !! لطفا در رديف اول بنشينيد.
چراغچي سينما بالاي سرم ايستاده است !
تو را نشان مي دهم و با تعجب مي گويم: اما من كه …!
و اين بار او با تعجب نگاهم مي كند و من كه سريع حرفم را عوض مي كنم : آآآ …!بله …! ببخشيد … گفتيد رديف اول ؟!!
دستت را مي گيرم و بلند مي شوم و در رديف اول مي نشينيم . زير لب مي خندي ، من هم! باز هم اين جماعت بي خبر مي خواهند مرا و تو را انكار كنند و ما باز هم بز قوانينشان پا مي گذاريم !
فيلم شروع مي شود و ما بر جادوي پرده نقره أي چشم مي دوزيم .
ده دقيقه أي از فيلم نگذشته است كه ناگهان مردي كنارم ، روي صندلي تو مي نشيند!
- هاي آقا !! مواظب …!
مرد حيرت زده بر مي خيزد و به صندلي نگاه مي كند و بعد به من ! و من كه باز حرف را عوض مي كنم : آ ! ببخشيد! چيزي نيست ! بفرماييد.
مرد دوباره مي نشيند با غرولندي و تو مي آيي و در سوي ديگرم بر صندلي اي كه خالي ست مي نشيني و من براي اينكه ديگر كسي مزاحممان نشود كتم را پشت صندلين ات آويزان مي كنم . آه از دست اين مردم بي خبر!!
…
×
فيلم تمام مي شود . بيرون مي آييم . در تاريك روشن خيابان چشمهايت را مي بينم با علامت سوالي كه درونشان غوطه مي خورد !
- چرا بانو رفت حال آنكه مردش به اميد بخشش سر خورده و پريشان بازگشته بود ؟!
مي گويم : يادت مي آيد يك روز به نقل از آن عاشق آمريكايي** برايت گفتم : ( عشق يعني اينكه هرگز نگويي متاسفم ! ) ؟!
مي داني يعني چه ؟ يعني اينكهاگر عاشق باشي عنان دلت به دست عشق خواهد بود و او تو را جز به خير رهنمون نخواهد ساخت .چشمان عشق نه كور كه بيناي بيناست ! كافي ست چشمان خود را بر راهي كه نشان مي دهد نبندي تا بار پشيماني بر شانه هايت ننشيند.اما وقتي پشيمان مي شوي يعني چشم ها را بسته بودي و اين تمام گناه مرد است در برابر تماميت عاشق بانو !
او نيز چون ان پير يك چشم روزي جشني براي دلش بر پا كرد و روزي ديگر خانه دلش را به يغما برد !
بانو عاشق مي خواهد . عاشقي كه بشود به عشقش تكيه كرد نه آن كه خود شعله أي لرزنده است كه پت پت كنان لحظه اي گر مي گيرد و لحظه اي ديگر مي افسرد . بانو براي يك آتش ديرپاي هردم شعله ور شونده تر بانوست !
مغموم مي گويي : كاش به ديدن اين فيلم نرفته بوديم ، خيلي تلخ بود . حيف نيست شادي خودمان !
به خنده مي گويم : عشق يعني اينكه هرگز نگويي متاسفم !
و تو هم مي خندي … و دنيا هم !
ــــــــــ
* فيلمي از داريوش مهرجويي
** شخصيت مرد فيلم Love Story