مسیحای كوچک من!
سلام
می دانی؟
«ژوزه ساراماگو» در «بلم سنگی» جمله زیبایی دارد: «... سفر وقتی معنا دارد كه تمامش كنی، تا حالا نصف راه را آمده ایم، شاید هم تازه اول راهیم، كسی چه می داند؟! ...»
جالب است نه؟! فكر كن اصلا نه جمله های بعد از سلام وجود دارد، نه آن دو نقطه و نه آن پرانتزها! این جمله مال من و تو نیست؟!
همسفر این سفر نا تمام!
جاده بدجوری دلدل می كند حضور گامهای من و تو را! ذهن خالی جاده، درخشش گامهای ما را، عطر نفسهای ما، گرمای پناه بخش دستهای درهم گره شده عاشقمان را كم دارد!
نشستن، ابن السبیل شدن، جا ماندن، واماندن، لنگیدن، ... درمان درد ما و جاده نیست! باور كن این جوری جاده هم معنای خودش را از دست می دهد. جاده یعنی راهی از مبدا تا مقصد. ما از ابتدای تمام صداقتمان به راه عاشقانه مان گام نهادیم، اما مقصد اتحادمان را گم كردیم! این یك پای تعریف جاده را لنگ می كند، تحریفش می كند، خرابش می كند، عین خود ما كه لنگ و تحریف شده و خرابیم!
حالا تو هی بنشین و اشك بریز و من هم، هی غزل گریه كنم كه چه؟! دریا دریا موج اشك نیز زورق شكسته احساس را به سرمنزل آرام نمی رساند ... اگر من و تو پارو نزنیم!
غرقه دریای اشك!
عشق قربانی نمی خواهد! كشته نمی خواهد، زخمی نمی خواهد. او انسان سرپای زنده پویا طلب می كند. نفس بكش! غرق نشو! پاك ترین هوای جهان را عشق می آفریند . دود ملال و مه آلودگی تردید و غبار اندوه مال عشق نیست! بیا بیرون از این كژراهه كه هر سخنی كه از غمگینی ات می شنود این اسفندیار روئینه تن از عشقت، تیری به چشمش فرو می رود!
رستم روزگار به قهقهه ای شوم بالای سرم ایستاده، منتظر آخرین نفسهای من است. تیری دیگر در چله كمانش نگذار! از این كژراهه دست بردار! خواهش می كنم!
×
یك بار اگر یادت باشد، گفتم: خاطرات، تاریخ فردی مایند. تاریخی سرشار از شادی و اندوه، جنگ و صلح، آشوب و آرامش، فراز و فرود!
می گویند تاریخ ملتها را اقوام پیروز می نویسند، اما تاریخ افراد را، به گمان من، خود آن افراد، فارغ از شكست خوردگی یا پیروزیشان!
ببین! منظور من از تاریخ، اثر عمر بر ناخودآگاه و درون افرادست، نه آن چه كه بر زبان جاری می شود، كه زبان گهگاه به لعاب توجیه و جانب داری و یكسویه به قاضی رفتن آغشته است. انسان در درون خویش، تاریخش را ورق ورق مرور می كند و خودش را از میان آن تصاویر غبار گرفته باز می شناسد و بعد باید خیلی محكم باشد كه لبخند بر لبانش ننشیند یا ... اشكی نریزد!
شهسوار تاریخ ساز من!
هر تاریخی قهرمانی دارد یا آن چنان كه تولستوی - در جنگ و صلح - می گوید: هر تاریخی نیازمند قهرمان ست كه آن را اختراع می كند!
تو قهرمان تاریخ منی! تو نیاز تاریخی من به قهرمانی! گردآفریدی كه از اعماق افسانه ها، تن پوش عاشقی بر تن، این بار نه در هیات مردان جنگاور، كه به قامت زنی با تمام زنانگی اش در میانه میدان احساس، مرگ را و نیستی را به مبارزه می طلبد!
یادت نرود! گردآفرید و ناجی این سرزمین، نیاز تاریخی عاشقانه اش، قهرمان اسطورهایش، تویی!
قهرمان باید استوار باشد، نترس و دلاور! یادت نرود! اگر نه ... وای به حال سرزمین و تاریخش!
... تا بعد.