سلام
مسیح آمده ... همین است همه ی ماجرا! کوتاه و پر از قصه های رنگارگ و شیرین؛ مسیح، با همه ی مهربانی هایش آمده؛ ... این بار مریم داستان های طلایی خدا، قهرمان قصه می شود تا نقش اصلی بعدی را که «بوده» است، به «شدن» برساند.
مسیح می آید؛ کوچک است که حرف های بزرگ می زند؛ سکوت مادر را پسر می شکند: من، پیامبر خدایم؛ فرستادهی همو که آسمان را آفرید، زمین را آفرید، شادی راآفرید و دوستی را. آمده ام تا پیام مهربان ترین را به شما برسانم ... منم: عیسی - روح خدا.
کودک، حالا شده پادشاه عشق و صلح؛ به همه جا سر می زند؛ هرجا می رود، تکه ای از روح خدا را- تکه ای از خدا را - باقی می گذارد؛ مسیح ، بوی خدا می دهد! معجزه نمی کند ، دستانش رابطی می شوند تا اشعه ی الوهیت را به جان ها و تن های تنها و خسته برسانند ... عیسی زنده نمی کند، زندگی مطلق را، خدای زنده ی باقی را، از لا به لای گلبرگ گل ها و بال پروانه ها برای آدمیان هدیه می آورد.
*
سال هاست چشم دل به آسمان دوخته ایم تا باران مسیح از ابر روشن خدا - و نه از این همه ابر تیره ی جهل و شقاوت و دروغ - بر تیرگی تقدیرمان ببارد ... چشمانتان را با ما همراه می کنید؟
با احترام