English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  ماه عسل


بار امانت

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: امیر اسماعیلی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
ما خود را معتقد کرده‌ایم که نگاه‌مان را به سقف بدوزیم که کی فرو خواهد ریخت و این تن را نیز در بر خواهد گرفت. بدبختی ما نیز همین است.
 

سهم ما از هر سویی که بنگری، بودن است تا زمان مقدر؛ نفس کشیدن تا هر آینه که او خواهد؛ حال این نفس زمانی راحت و زمانی سخت از محفظه‌ی وجود خارج می‌شود، که به مشیت او واگذار می‌شود.

از اول این نبودیم، حالا شدیم و از آینده نیز خبر نداریم که قلاده بر گردنش اندازیم و به هر سویی که بخواهیم بکشانیمش - با قبول کامل اختیار - شکی نیست ولی بودن از روی اجبار نیست: نخواهی، می‌توانی نباشی.

ما خود را معتقد کرده‌ایم که نگاه‌مان را به سقف بدوزیم که کی فرو خواهد ریخت و این تن را نیز در بر خواهد گرفت. بدبختی ما نیز همین است.

حساب من و شما جداست از اولیا، از اصحاب خاموش و نگاه‌های روشن، آرزومان یک جفت چشم حقیقت‌جو و حقیقت‌طلب است؛ هر چشمی را که دیدیم، نیافتیم. مقصود را آن‌گه یافتیم که دیگر نبود در میان ما. روزها بود که رفته بود با شتاب. آن‌چه که می‌خواهیم، نیست؛ اگر هست خود را نمایان نمی‌کند، تا موقعی که بمیرد و حسرتی از آه ما را دریابد. یک جفت چشم که رام باشد ... .

با خود چه کرده‌ایم؟ چه می‌کنیم؟ نه با او هستیم که خود را دل‌خوش به طبقات اولی بهشتش کنیم و نه با مطربان «این‌ور» که حسابی خود را از قید «آن‌ور» رها کرده‌اند و زنجیر و عنان را به دست دل و احساس داده‌اند. ما این‌جا در عین بودن محویم، محوی مدعی. می‌خواهیم با این‌وری‌ها هم‌قطار شویم، یاد می‌آوریم آن شب، هنگامی که سنگ‌لحد ‌نامی بر سرمان می‌گذارند و بقیه مشغول خود می‌شوند... می‌خواهیم با آن‌ور همراه شویم، یقینمان و ترسمان راه نمی‌دهد؛ ترس از آزمایش او برای اثبات ایمان ما، که این بی‌وجود را کاسه‌ی صبر کوچک است.

دل خوش کرده‌ایم به شعار ... به ما یاد داه‌اند که دل ببندیم، وقتی دل بستیم، همه می‌گویند فراموش کن! اصلا دل بستن کار مانیست که ببندیم یا آزادش کنیم. اصلا ما را دلی نیست. اگر چیزی هست، باید بلافاصله سرکوبش کرد که گنده... نکند.

ما خودمان، حق را از خودمان سلب کردیم با جهالت و نادانی‌مان. حالا اگر جرات داریم فریاد می‌کنیم که ما خطاکاریم. چیز زیادی نمانده است؛ وصال نزدیک است. چند دانه انار! حیف که نمی‌فهمیم یا فکر می‌کنیم که فقط ما می‌فهمیم. آن زمان که بار امانت را بر دوش گذاشت بعد از کوه و درخت، آن زمان که آب وجودش را از چهل‌سال اشک فرشتگان مهیا کرد، آن زمان که چنان مستش کرد که تصدیق «قالوا بلی» را از او گرفت، آن زمان که از سرزمین رویایی‌اش به جرم تجاوز به میوه‌ی ممنوعه اخراجش کرد، دنبال چه بود؟ دنبال این که بار امانتش را به دوش بکشد، این که دوستش داشته باشند که به او رجوع کنند، برایشان وحی فرستاد که این‌طور باشید؛ حقش است، باید بخواهد. ولی این جماعت، از اهل کوفه‌اش بگیر تا به اهالی... برسی، آیا طاقت این بار امانت را دارد؟ آیا تو طاقت این بار را داری؟ اگر فهمیدی، کمی فکر کن!

 

 تاریخ انتشار:   January 5, 2003 7:54 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir