باران عزيزم سلام !
تازگي ها خيلي سنگدل شده اي . ديروز يك نفر را به خاطر نيامدن تو كور كرديم . روي چشمهايش شرط بسته بود كه تو مي آيي ، و تو نيامدي ، و ما هم بي رحمانه شرط را اجرا كرديم : كور شد تا ديگر هيچ وقت نتواند آمدن تو را ببيند ... .
باران عزيزم !
تازگي ها آن قدر در انتظار آمدنت به « بالا » نگاه كرده ام ، كه چشمهايم همرنگ چشمهاي تو و چشمهاي مادرت « آسمان » شده است : آبي . و تو خودت مي داني كه من چقدر از چشمهاي آبي مي ترسم ، مي ترسم كه من هم مثل بقيه ي صاحبان چشمهاي آبي ، مثل تو و شايد مثل مادرت ، سرخ بودن را فراموش كنم ... .
بارانكم !
تصميم گرفته ام كه من هم روي اين چشمهاي تازگي ها آبي شده شرط بندي كنم : « شرط مي بندي كه فردا باران مي آيد ؟ من روي چشمهايم شرط مي بندم كه مي آيد ! » اگر نيايي ، آن وقت بايد از فردا لالايي هاي يك عاشق كور را تحمل كني ؛ « اين عاشق بدبخت بينايش چه بود كه كورش چه باشد ... »
باران من !
تازگي ها دلتنگي هايم زياد شده ، بعضي وقتها هم كه گريه ام مي گيرد ، ممكن است « لو » بروم . و تو خيلي وقت پيش در جواب يكي از همين لالايي هاي من نوشته بودي که من نبايد هيچ چيز را « لو » بدهم . مي شود روي صورتم بباري ؟ آن وقت دانه هاي تو با اشكهاي من مخلوط مي شوند و ديگر هيچ كس گريه هاي من را نمي بيند . گريه هاي من بين دانه هاي تو گم مي شوند ... .
باران عزيزم !
بوسيدن تو يك حس تجربه نشده بود كه من هميشه در نوشته هايم تصويرش مي كردم . ديروز يك نفر به من گفت « باران آن قدر ظريف است كه اگر يك نفر ببوسدش مي شكند » ؛ تصميم گرفته ام كه ديگر هيچ وقت احساس تجربه نشده ام را تصوير نكنم ... .