شما نمك جهان هستید، ولی هر گاه نمك مزه خود را از دست بدهد، چگونه می توان آن را بار دیگر نمكین ساخت؟ دیگر مصرفی ندارد، جز این كه بیرون ریخته پایمال مردم شود.*
پس مانده های عقلمان را از رود جاری كنار شهرمان صید می كنیم.
سخت است، اما چاره چیست. واژه ها هم در این انزال، وقت گیر آورده اند و آن قدر دوره مان كرده اند، كه به راحتی هر چه تمام می توانیم شما را به باد فحش و ناسزا بگیریم؛ هر دو دستانمان را آن چنان در دهانمان فرو برده ایم كه گویی چند ثانیه آینده، رنگمان سبز سبز خواهدشد، ولی نمك ها روی سر شما ریخته نمی شوند. شما را با پاهایمان اشتباه می گیریم، البته با زمانی كه در خواب عمیق فرو رفته است و با صدای بلند ذق ذق می كند! موهایمان هم وقتی شما را می بینند، گیج می زنند و از هجوم وحشیانه و ناجوانمردانه شپش ها سر جایشان پایدار می شوند. دستانم كه دیگر فقط ۴۵ درجه بالا می آید و من دیگر مجبور نیستم با شما دست بدهم. هر چه می گوییم دست از سرمان بردارید كه كسی توجه ای ندارد؛ مجبور می شویم این چنین با تمامی اعضا هجوم بیاوریم. چشمان بیچاره مان را كه دیگر نگویید، آن قدر پلك های نازكش را به هم دیگر فشار داده است كه شما را نبیند، كه بالا آورد! این پاهایمان كه ذق ذق می كنند، خیلی دوست دارند بنویسند، اما فقط باید بستری بشوند و با وجود شما امكان بهبودی نیست. حالا كه همه خوابند! بیایید تكلیفتان را در گوش تان فریاد بزنیم. كه چه ربطی دارد گذشته با حال، و حال با آینده. كه برایتان نسبتش را هم ببندیم. اما ضرب و تقسیم هرگز. واژه های اطاقمان را شمارش می كنیم كه از دستمان در نرود، یا حتی بدون اطلاع به سر شما كوبانده نشوند. این وظیفه خودمان است.
سقوطتان را با همین چشمان شبكورمان خواهیم دید. تكلیفتان را به همراه خودتان آتش نمیزنیم، نلرزید، تكلیف و شما را با هم آتش نمیزنیم؛ خاكسترش را رویتان خواهیم ریخت. می دانیم: اكنون جان شما در اضطراب است. چه می گویید؟ باید بگویید: «ای پدر، ما را از این ساعت برهان» ... اما شما نمی دانید برای همین منظور به این ساعت رسیده اید.
* انجیل متی (۵)