English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  بوسه بی‌فريادرس


و من لال می‌شوم

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: سیامک بهرام‌پرور

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
شب سیاه سیاه است. باد در كوچه پس كوچه‌های شهر پریشان و هرزه گرد پرسه می‌زند، از تمام كوچه باغ‌های سرشار از شب بوهای باران خورده شهر می‌گذرد و بعد لابه‌لای موهای شبرنگت می‌پیچد و آنگاه مشامم از تو لبریز می‌شود و اشك از چشمانم می‌جوشد و موهایت پهن می‌شوند روی صورتم و اشك‌هایم را پاك می‌كنند.
 

شبی با خیال تو همخونه شد دل
نبودی، ندیدی چه ویرونه شد دل
(؟)

شب سیاه سیاه است. باد در كوچه پس كوچه های شهر پریشان و هرزه گرد پرسه می زند، از تمام كوچه باغهای سرشار از شب بوهای باران خورده شهر می گذرد و بعد لا به لای موهای شبرنگت می پیچد و آنگاه مشامم از تو لبریز می شود و اشك از چشمانم می جوشد و موهایت پهن می شوند روی صورتم و اشكهایم را پاك می كنند.

های سر بر سینه ام نهاده! امشب تا خود صبح برایت حرف دارم. هر شب، داستان سرگشتگی ام را با شكلی تازه در قالب ترانه ای، غزلی، قصیده ای و حتی گاه نگاهی سرشار از همه اینها ریخته ام و در گوش جانت زمزمه كرده ام.

می گویی: نگو شكلی تازه! من هر روز حرفی تازه از تو شنیده ام!

می گویم: خودم هم !هر روز كه نه ! هر لحظه در درونم چشمه ای تازه می جوشد از سفره پر بركت عشقت و من عمریست تنها نقش سرسرایی را بازی می كنم كه صداهای برخاسته از عشقت را پژواك گونه باز پس می دهم.

حرف تازه از من نیست! تو خود لحظه لحظه در من می شكفی، نو می شوی و بال و پر می گیری ....

چشمانت، عظمت شب را به تصویر می كشد. انگار پنجره ای گشوده ای به رویم تا از میانش تمامی كهكشانهای درونت را به خانه دلم میهمان كنم. و من چه ضیافتی ترتیب داده ام! دستادست این ستارگان شب شكن، پای كوبان و دست افشان، دیوانه وار و شلنگ انداز می رقصم.

از این ضیافت دلنشین هیچگاه سیر نشده ام كه تو هر روز ستاره ای دیگر را به من می نمایانی و من در حیرت می مانم كه ستارگان این كهكشان را آیا پایانی هست؟!!
و تو امشب نیز با چشمان نمناك عاشقت، یك (نه) دیگر می آفرینی!

آی آی آی! این عشق چه معجون غریبیست! من و تو اشك می ریزیم و می خندیم، بغض می كنیم و قهقهه می زنیم، ماتم می گیریم و می رقصیم ... و همه این عقلانیت دیوانه وار - و شاید هم دیوانگی معقول! - را از او داریم.

مانند همیشه خیره خیره در چشمانم نگاه می كنی و من باز هم مثل همیشه به تو می گویم: های! دنبال چه می گردی؟!

- (هیچ!) تو می گویی و دروغهایت هم چه شیرین است!

فریاد می‌زنم: (من هنوز هنوز هنوز عاشق تو هستم) *! می دانم! تو می گویی، همچنان مغموم و خیره خیره. ناله می كنم: پس چرا دیگر این چنین چشمانم را به شهادت می طلبی؟!

شب در چشمانت می شكند، شانه ام خیس می شود. می گویی: می خواهم تو هم دوست داشتنم را ببینی!

مگر نشنیده ای شنیدن كی بود مانند دیدن!
و من لال می شوم، سراپا چشم و گوش و دل! و تو آواز مهر را قطره قطره بر شانه هایم می سرایی ....
تا بعد....

-------------
× یادداشتهای یك عاشق حرفه ای -
نادر ابراهیمی

 

 تاریخ انتشار:   December 22, 2002 3:11 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir