... راستش اولش شبیه یك بازی بود!
گفتیم «سنگ» مفت و گنجشك مفت! بیائیم وسط گود و سنگهایمان را روی هم بچینیم! خدا را چه دیدی، شاید مناره آرزوهای ما هم به ماه رسید!
اما دیدیم «هفت سنگ» دنیا - گیرم همین دنیای مجازی - برای خودش كلی قانون دارد! یك توپی هست كه اگر دیر بجنبی، می آید و می خورد به تو و آن وقت به اندازه تمام وسعت دلت می سوزی! تازه همه اش این نبود! كلی دنگ و فنگ داشت!! اگر نمیجنبیدی، مناره آرزوهایت به آسمان نمی رسید و اگر عجول می بودی، باز هم یك لرزش دست، كار دلت را خراب می كرد!!... .
اما ما دلمان را زدیم به دریا و گفتیم: زندگی، بی بازی لذتی ندارد! اصلا زندگی همه اش یك بازی ست، مگر نه؟!
پس «سنگ» هایمان را از همان اول با خودمان واكندیم كه: این بازی را جدی بگیر! عین خود زندگی! همان جوری كه زندگی می كنی.
این جوری بود كه چشم باز كردیم و دیدیم وسط گودیم. داریم سنگ روی سنگ می چینیم! چیدیم و چیدیم ... . سه بار مناره آرزوهایمان را گذاشتیم جلوی چشمتان ... و امروز چهارمی اش را!
باور كنید ما «سنگ» هیچ چیز را به سینه نمی زنیم، به جز فرهنگ اجتماعمان را. می دانیم «سنگ» بزرگ علامت نزدن است، به خاطر همین، آرزوی بزرگمان ایجاد چالشی ست در ذهن «تو»ی خواننده. چالشی شبیه یك علامت سوال سمج كه پاسخش، نه با ما، كه با خود توست! كه هر چه پاسخ بدهی چون میوه چالش ذهنی خود توست، مبارك است!
می دانی از قدیم گفته اند: آرزو بر جوانان عیب نیست! و ما همه جوانیم و آرزوی بزرگمان هم این: كاش پرسشی برای تو بیافرینیم، همین و بس!
و چنین شد كه چهارمین مجموعه رنگارنگ واژه و نقش و آوا را در شبی می خوانید كه زادروز «مهر» است!
اساطیر می گویند كه یلدا، هنگام ولادت كودكی ست به نام «مهر» از مادر باكره اش، «ناهید».
باشد كه در این شب، «مهر» ما نیز از بطن «ناهید» دل شما زاده شود! تا فردا روز، از هجوم این همه «مهر»، آفتاب گرم امید میهمان دل ما و شما باشد!
چنین باد.
باحترام
سیامک بهرامپرور