مثل دو بيتی
بيا در مثنوی افتاده باشيم
به گيسوی غزل دلداده باشيم
نترسيم از هياهوی قصيده
بيا مثل دو بيتی ساده باشيم
***
لطف آب
چو رودی در تب و در تابی ای دوست
طنين خنده مهتابی ای دوست
تمام لحظه ها بوی تو دارد
صميمی تر ز لطف آبی ای دوست
***
کوچه های ارغوانی
مردی ميان کوچه دل جار می زد
عشق مرا بر گيسوان تار می زد
مردی که از اسرار عالم با خبر بود
زخم مرا بر سينه ديوار می زد
مردی رهاتر از نسيم و ابر و باران
مردی که دم از معنی اسرار می زد
پاييز بود و کوچه های ارغوانی
دستی که احساس مرا بر دار می زد
از کوچه های تنگ دل با هم گذشتيم
دستی دلم را بر و ديوار می زد
تا وسعت آبی دريا پر گشوديم
دستی به روی شانه ام انگار می زد
ديدم پر و بالم ميان شعله می سوخت
آيينه احساس من زنگار می زد
از خواب جستم اضطرابی در دلم بود
نبضم ميان شعله ای سرشار می زد
***
آفاق زمان
سالها در سفر آينه سرگردانم
مصلحت بوده و اين معجزه را می دانم
کس در بسته ای از ديده من را نگشود
راز سربسته ای از رايحه بارانم
دوستان آه مرا از دل صحرا شنويد
مثل مجنون در آفاق زمان حيرانم
با من دلشده جز از کرم وصل مگو
سالها در قدم سرو چمن پنهانم
عمر بی حاصل من از کف تقدير گذشت
تا در آيينه ی دل گمشده از ايمانم
عشق را در سفر حادثه ها بايد جست
ور نه آشفته ای از قافله رندانم
***
نماز عشق
زمين تکه ای از
چارق تست
و آسمان پاره ای از کلاه تو
گيسوان تو در باد رهاست
و پرنده خيالت
در آسمانی لايتناهی
به پرواز
*
آی چوپان!
بخوان نماز عشق را
که ستارگان به تو اقتدا کنند