عمو حسین گاو شیرده بزرگی داشت. گاو عمو حسین شاخ های بلندی داشت و هروقت که خشمگین می شد به هرکس که و هر چیز که نزدیکش بود، شاخ می زد. عمو حسین بارها خواسته بود که نصف شاخ او را ببرد اما هر بار کاری پیش آمده بود. تا این که یک روز عمو حسین اره اش را برداشت و آمد سراغ گاو تا شاخ هایش را ببرد. گاو شیرده که دید این دفعه قضیه خیلی جدی است، به عمو حسین قول داد که دیگر خشمگین نشود و به کسی شاخ نزند و اصلا خشونت گرایی و این ها را ببوسد و بگذارد کنار و بشود یک گاو مودب و مامانی! (حالا خیلی حرفهای کشکی دیگر مثل حقوق حیوانات و این ها هم گفت که به قصه ما مربوط نمی شود.)
گاو عمو حسین یک گوساله داشت. یک روز عمو حسین به دخترش گفت: مریم جان، این گاو و گوساله را کنار رودخانه ببر تا بچرند. مریم گاو و گوساله را کنار رودخانه برد. چند دقیقه بعد مریم دید که حیوانی میان بوته ها می جنبد. نگو که گرگ گرسنه ای برای تفریحات سالم و پرکردن اوقات فراغت به کنار رودخانه آمده. گرگ یک دفعه از میان بوته ها بیرون پرید و رفت سراغ مریم و گوساله. گاو شیرده مشغول خوردن علف بود و اصلا متوجه قضیه نشد. مریم به آقا گرگه گفت: مرده شور ریختت رو ببره! چه گرگ بی ادبی هستی! دلم ریخت. چرا این طوری بی خبر پریدی بیرون؟
گرگ گفت: چرا حال گیری می کنی خانم کوچولو؟ من که به کار شما کاری ندارم.
مریم گفت: اصلا سلامت کو؟ مامانت به تو یاد نداده که به بزرگتر سلام کنی؟ ها؟! گرگ لبخندی زد و گفت: اما مثل این که من از شما بزرگترم ها!
آقا گرگه ادامه داد: ببین خانم کوچولو، ضمن عرض پوزش و تقدیم بهترین سلام ها و عرض ادب خدمت شما و گاو و گوساله تان، باید به اطلاع برسانم که بنده گرسنه ام و می خواهم این گوساله را میل کنم، اجازه می... . ناگهان مریم چنان جیغی زد که گرگ بیچاره غش کرد و افتاد لای علف ها. مریم دلش سوخت و کمی آب به صورت گرگ پاشید. گرگ به هوش آمد و مثل بچه های خوب سرش را انداخت پایین و رفت. اما مریم که دختر مهربانی بود، صدایش زد: آقا گرگه کجا می ری؟ بابا گرگ هم گرگهای قدیم، تو چقدر نازک و نارنجی هستی؟
آقا گرگه برگشت و با لحن بغض آلودی گفت: ول کن خانم، ما از اولش هم بدبخت بودیم. برای سیر کردن این شکم وامانده چه مصیبتهایی که نباید بکشیم. ما که داشتیم خیلی مودبانه حرف می زدیم، شما طوری جیغ کشیدین که ما بند دلمون پاره شد ...
گرگ این را گفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. مریم دستمالی به او داد تا اشک هایش را پاک کند. بعد با مهربانی به او گفت: ببین آقا گرگه، شما نباید زورتون رو به بچه ها برسونید. من و این گوساله یک عالمه آرزو داریم. شما اگر گرسنه اید، می تونید اون گاو شیرده رو بخورید. آقا گرگه گفت: قبول، هر چند گوشت گاو با معده من سازگار نیست اما چاره ای نیست، حرف شما رو زمین نمی اندازم و رفت سراغ گاو.
اما بشنوید از گاو شیرده که آنقدر مشغول چریدن بود که اصلا متوجه آقا گرگه نشد.خب قصه است دیگه . گرگ شروع کرد به خوردن گاو. ولی گاو حتی برنگشت که ببیند اوضاع از چه قرار است. گرگ، گاو را می خورد و گاو علف ها را. تا این که وقتی تقریبا نصف بدن گاو را خورده بود، تازه گاو احساس کرد که بدنش می خارد! برگشت و دید که گرگ دارد او را می خورد. اول می خواست با شاخ هایش شکم گرگ را سفره کند اما بعد یادش آمد که قول داده بود رفتار خشن را کنار بگذارد. بنابراین دوباره مشغول چرا شد. آقا گرگه به سرعت گاو را خورد تا رسید به شاخ هایش و آنقدر هول بود که گاز محکمی به شاخ های گاو زد و ...
بله دیگه؛ دو تا از دندان های آقا گرگه شکست. فریاد زد: آه! بخشکی شانس.
مریم می خواست به او بگوید که: غصه نخور. چون بیمه کند حمایت. اما بعد یادش آمد که گرگ ها بیمه نیستند. بنابراین شاخ های گاو را برداشت و همراه گوساله به خانه برگشت.
***
عمو حسین شاخ های گاو را زده بود بالای طویله و خیلی خوشحال بود که آن روز شاخ گاو را نبریده، زیرا اگر آنها را بریده بود، حالا هیچ یادگاری و نشانه ای از گاو شیرده دوست داشتنی باقی نمی ماند که بالای در طویله بزند. مریم هم خیلی خوشحال بود از این که یاد گرفته بود شاخ گاو چه قدر فایده دارد و چیز بیهوده و بی مصرفی نیست.