برای شاهرخ *و سرفه هایش كه ذره ذره جان را از بدنش خارج كرد . . .
اولین بار بود كه قلم نقاشی دیوار و ساختمان را به جای قلم موی نقاشی، رو به روی بوم در دست گرفته بود، رنگ سیاه داخل قوطی نیز رنگ نقاشی تابلو نبود، آرام قلم را داخل قوطی برد، بیرون كشید، رنگ چكید ...
در نگاهش می شد، طپش قلب بوم را از ترس لكه و رنگ احساس كرد. او سفید و پاك بود، پاكِ پاك.
چشمهایش را بست، قلم را در دستش محكم تر گرفت و برروی بوم، طولی چرخاند ... با فشار. خطی سیاه به پهنای قلم كه نقاط سفیدی از میان آن بیرون بود، آخرین تلاش بوم برای حفظ پاكی و سفیدی هم از بین رفت. بدنش گرم بود، دستهایش نمی لرزید، چشمهایش سو داشت، پاهایش قدرت و گرمی حركت داشتند، این چه حال غریبی بود بعد از سالها عشق بازی ...
از ذهنش گذشت «آسمان جای من است» ... سرفه ای شدید ... نقاط قرمزی روی بوم پخش شد ... بوی خون، كمرش خم شد. با دست به پایه ی بوم پناه برد. ای كاش ریحانه اینجا بود و جانی تازه به او می داد ... امّا نبود ... از پا افتاد، مقاوم و استوار.
تكرار شد و پیچید «یا سریع الرضا» به آسمان نگاه كرد، نمی دانم چه خواست؟
صدای خش خشی از سینه اش آمد و با سرفه ای به خود جمع شد، حس كرد تمام بدنش را میان قالبی یخی جا داده اند ولی چشمهایش داغ بود حتی داغ تر از سیلی او ...
تمام نیرویش را در بلند كردن سرش از زمین صرف كرد و آهسته گفت: «اشهد ان لااله لا ا ...، اشهد ان محمداً رسول ا ... »
-----------------------------------------------
* شاهرخ؛ عزیزی که سالها با محبوبش صفا کرد ...
آخرین بار که دیدمش، تمام صورتش باد کرده بود. موهای سرش کامل ریخته بود وحتی دخترش - ریحانه - را به سختی می شناخت.
می گفت: " با سرفه هایم حال می کنم. هر سرفه یک قدم نزدیک ترم می کند."
ملافه ی تختش را باید سریع عوض می کردند چون خونی بود ...
شاهرخ عاشقی بود که بالاخره رسید ...