بزرگترين كلاس مدرسه بود، تقريبا. سه تا رديف شش تايي نيمكت داشت، هر نيمكت براي سه نفر. تقريبا پنجاه تايي مي شديم. مدرسه سخت گير بود و بچه ها هم اكثرا درس خوان، دلخوشكنك مان شاگرد اولي بود،صبح تا شب درس مي خوانديم براي بيست. شاگرد اول كه مي شديم اسممان را مي زدند روي تابلو. روز كارنامه دادن باعث افتخار و سربلندي خانواده مي شديم...
اولهاي ثلث دوم بود، معلم انشاي قبلي رفته بود، قرار بود معلم جديد بيايد،زنگ قبل ورزش داشتيم،كركري هايش هنوز مانده بود، كلاس را گرفته بوديم روي سرمان كه يك دفعه مثل برج زهر مار دم در پيدايش شد،خط كش به دست و برافروخته،مي خواست از همان روز اول حساب كار را دستمان بدهد: « زود باشيد بگيد ببينم اين همه سر و صدا مال چيه ؟»،سكوت كه جوابش شد، پسرك رديف اول را بلند كرد و توي صورتش سرخ شد: «بگو ببينم كي از همه بيشتر شلوغ مي كرد توله سگ؟»، جوابش همان سكوت قبلي بود «دستت رو بگير ببينم» سكوت با صداي خط كش روي دستهاي پسرك شكست، ده تا براي اينكه كاملا سرخ شود. نفر بعدي: «كي از همه بيشتر شلوغ مي كرد؟» سكوت! و بعد ده تا ضربه براي شكسته شدن. نفر بعدي...نفر بعدي...رسيد به وسطهاي رديف اول. «آقا به خدا ما ساكت بوديم»،صورتش از ترس خيس اشك شده بود،«كي بود؟»،«آقا ما از كجا بدونيم؟»،«بگير دستت رو توله سگ!»، «مي گيم آقا،حاتمي بود آقا،حاتمي بود...»، «حاتمي كدوم توله سگيه؟»،آب دهانم را محكم پايين دادم:«من...»، «توله سگ آشغال! بگير دستت رو ببينم!»، « دروغ مي گند آقا ، اصلا ما شاگرد اول كلاسيم ، ثلث پيش معدلمون بيست شد...»، «كه شاگرد اولي هان؟ نشونت ميدم توله سگ!»،برافروختگي صورتش كمتر شد،نيشخندي زد و خط كش را پرت كرد روي ميز،خودش را هم ولو كرد روي صندلي،زير لب نگاه مي كرد و فحش ميداد... .
روز كارنامه اسمم روي تابلو نبود،براندازش كه كرد،فهميد علتش چه بوده:«چرا انشا دوازده شدي پسرم؟»
ثلث اول آن سال ، آخرين ثلثي بود كه من شاگرد اول مدرسه ي راهنمايي انصار شدم .