( بي تو هر روز / روز مباداست ) قيصر امين پور
بانوي خاطره هاي دير سال
سلام …
…
هيچ وقت يادم نمي رود كه بايد به تو سلام كنم . گرمترين سلامهاي من هميشه مال تو بوده و هست ، هنوز هنوز بعد از اين همه سال ! بعد از اين همه سلام بي جواب !!
راستي فكر مي كني اگر روزي قرار باشد جواب همه اين سلامها را بدهي چقدر طول مي كشد ؟! يك روز ؟! يك ماه ؟! يك سال ؟!…
باور كن وقت كم مي آيد ! آخر من همه سلامهايم را كه نمي نويسم ! از هر ميليونش ، يكي شايد ! من در لحظه لحظه اين سالهاي سرد ، وقتي مي ديدم كه از نگاه اين همه آدم ، يك دانه شقايق هم قد نمي كشد ، دلم هواي تو را مي كرد و تا چشمم به چشم رويايت مي افتاد ، لبم مي لرزيد كه : … سلام !
آخر مي داني از قديم گفته اند كه كوچكتر بايد اول سلام كند ! و روياي تو ، آن تويي كه دوست دارمش ، هميشه از من بزرگتر بوده است . مثل آن وقتهايي كه چشم در چشم من مي دوختي و من در آتش بازي آن همه عشق ، يادم مي رفت كه كجاي جهان ايستاده ام و چه مي كنم و چه مي خواهم و اصلا كه هستم !! وبعد تو كه نگاهت را چند دقيقه بعد پس مي كشيدي كه : ( باختم !مثل هميشه باختم در كشاكش اين نگاه ممتد ! ) …
و هيچ وقت نخواستي بداني كه من از همان ثانيه هاي اول چنان قافيه را باخته ام كه مستي اين همه غزل را تاب نياورده ام ! انگار غرق مي شدم در آن همه سياهي ، بي هيچ دست و پا زدني ! كه اميدي به دست و پا نبود در آن بي دست و پايي !!
…مي بيني ! باز هم از اصل مطلب پرت افتادم ! راستي چه مي خواستم بگويم ؟! مثل هميشه يادم رفت !!
همين كه مي آمدي يادم مي رفت كه هزار جور حرف توي دلم ، صف كشيده اند و غلغله كرده اند و من داد كشيده ام سرشان كه : ( آهاي ! آسياب به نوبت !! )
آسيابان مهربان لبخند تو ، همه گندمهاي عاشقانه مرا تحويل مي گرفت . همه آن گندمهايي را كه از بهشت خدا دزديده بودم ، به طمع ديدن آسيابان ! و تو آردشان مي كردي تا نان غزل هميشه سر سفره ام باشد در اين قحطي قوت لا يموت !!…
… ها !! … يادم آمد !! مي خواستم بگويم :
امان از گرسنگي ! معده ام دارد تير مي كشد !… چي ؟! معده ام نيست ؟!!… نمي دانم ! حالا چه فرق مي كند ! يك كم بالاتر !! مهم اين است كه تير مي كشد و من مي دانم از گرسنگي ست !
چقدر نان بيات شده را توي اشك خيس كنم و به خورد اين دل لا مذهب بدهم ؟! تازه همان بياتها هم دارند ته مي كشند !
انبان حادثه مگر چقدر جا داشت ؟! ديگ جادويي افسانه ها هم اگر بود ، تا حالا كفگير به تهش مي خورد !
تو كه مي داني هر غذايي به من نمي سازد ! نمي توانم چشمانم را ببندم و بگويم الي الله ! هر چه باداباد !! و هر كوفت و زهر ماري را كه جلويم مي گذارند ، هورت بكشم !!
پفك نمكي درمان گرسنگي نيست !
آب نبات چوبي و لواشك هم !
شايد جلوي اشتها را بگيرد اما اين سوء هاضمه فرساينده ، همين امروز و فرداست كه اين يكپارچه پوست و استخوان را هم آب كند !!
آي ! آسيابان مهربان !!
من هنوز دارم از بهشت خدا گندم مي دزدم !… يا نه ! راستش را بخواهي از همان روز اول هم فهميدم كه خدا زير چشمي همه چيز را ديده و خودش را زده به كوچه علي چپ ! كه خودش هم مي دانست اين فرزند خلف آدم ، گندم دزدي اش به خاطر حواست !! و او مي دانست كه چه خلق كرده ! مي دانست حوا يعني چه ؟! مي دانست …. به خاطر همين ، هميشه ، فقط يواشكي لبخندي مي زند و سري تكان مي دهد .
و من هر روز هزار هزار خوشه گندم را توي پيراهنم مي ريزم و تمام جانم بوي گندم مي گيرد ، فقط به نيت تو !
و تو كه تنها بايد يزدگرد غصه را سر ببري ! همين !!
آسيابان قصه من !
رودسار زندگي هنوز بر پره هاي آسيابت مي گذرد و سنگهاي آسياب دلت ، بي هيچ گندمي، تنها به فرسايش خويش مشغولند !
گندمهاي مرا هم كه موشهاي سپيد وسياه دارند مي جوند و تنها فضله هاشان را برايم مي گذارند ! و من بر سر سفره اي كه دلش براي عطر نان تنگ شده ، تنهاي تنها ، سماق مي مكم ! بي عطر ريحان و با بويي كه بوي كباب نيست كه اينجا … « دل » داغ مي كنند !!
…
مي بيني ؟! من اعتراف مي كنم كه موهايم را در آسياب سفيد كرده ام !
تا بعد …