English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  نقد ادبی


نقدی بر شعرهای م.آزاد

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
در کلیات «م.آزاد» نیز میتوانیم شاهد غزلیاتی باشیم که محکم و دل انگیزند و چون من فعلا به کلیات او دسترسی ندارم نمی‌توانم نمونه روشنی به شما عرضه کنم اما در همین گزیده او قطعه‌هائی است که نشانه تعلق خاطر او به شعر کلاسیک فارسی،خصوصا قطعه شورانگیزی که میتوان همیشه با لذت خواند:
 


سخنرانی منوچهر آتشی در خانه شاعران ایران 81/8/30


گفت فریاد زنان:
اینهمه نیست
آسمانی که تو میگوئی،در خلوت ماست
آسمانی که به ما میگفتند!
وه-چه بارانی- میدانستم
که نمیداند و بیهوده سخن میگوید
گفت فریاد زنان:
اینهمه نیست
ما به دیدار هزاران و هزاران خورشید
به تماشای بهار
به تماشای بهاری که زمین را به تماشا میخواند
چشمهایش را بست
و در اندیشه ی من زورق سبزی که به آتشها آراسته بود
به زمستان پیوست

پیش از آنکه به چگونگی ساختار این شعر با عنوان آری هجرت را پایانی ست بپردازم باید بگویم که تنوع خرده ساختارها در همین شعر کوتاه به چه سادگی بسیاری مدعاهای امروزی ساختار شکنان یا پسامدرنیستها را برآورده میکند خوش دارم کمی از گذشته«م.آزاد» - که محمود مشرف آزاد تهرانی باشد -نقد کنم آزاد هم نسل من و یکی از برجسته ترین شاگردان بلافصل نیماست جوانی و سرزندگی را در سالهائی گذرانده که نیما زنده بوده و او و چند شاعر دیگر مثل اخوان و شاملو و کسرائی و یکی دو سه نفر دیگر میتوانستند خود را در سر راه نیما قرار دهند و گهگاه با آن پیر مردم گریز حشر و نشری داشته باشند. آزاد شاید بعضی لحظه های خوش این دیدارها را برای شما بازگو کند اما سخن و غرض من چیز دیگری است استاد نیما با ساختار شکنی از سنت شعری ما اگر نگوئیم سبک به تعبیری دستگاهی برای شوخی بوجود آورده بود که با اندک اغماض استثناهائی میتوان گفت که تا آخر بدان پایبند بود. سبب این پایبندی این بود که او خود را ملزم به نوعی قانونمندی و ایجاد و رعایت چهارچوبی میدانست که تخطی از آن را نا معقول میدانست، نیما با آنکه انگیزه ی اولیه نوگرائی را از شعر اروپا و خصوصا فرانسه گرفته بود اولا چندان فرصت توجه به دگرگونیهای سریع شعر اروپا را پیدا نمیکرد ثانیا من فکر میکنم که اینکار را لازم ویا میسر نمیدید دلیلش هم روشن است نیما زمانی دست به نقد ادبیات خود زد که در جامعه ایرانی به هیچ وجه آمادگی پذیرش همان شیوه قانونمند عروض نیمائی را هم نداشت چه برسد به شیوه ها و شکلهای خیلی نوتر و بعضا افراطی شعر اروپا با این همه اگر ما افسانه را مبدا حرکت انقلابی نیما بدانیم و قبول کنیم که در سال ۱۳۰۱ شمسی عرضه شد تا سال ۱۳۳۸ که سال درگذشت نیما بود تحول کمی و کیفی عمیقی و وسیعی در شعرهای او مشاهده میکنیم یعنی از افسانه پس از ۳۰ سال به «مرغ آمین» و «ناقوس» و «هست شب» و خصوصا «ری را» میرسیم که تکاملی قابل اعتنا در برابر ما به نمایش میگذارد با این همه تکرار میکنم که او اجازه نمیدهد در پایبندی او به قانونمندی بویژه پیوند ناگسستنی اش با پیکره شعر فارسی خللی بوجود آید فی المثل وقتی ترجمه «قصه امینی» را در برابر خود دارد،منظورم«اوراشیما»ترجمه صادق هدایت است. در جریان یرگرداندن مفهوم و مضمون آن افسانه شاعرانه تنها قانونمندی و وزن مشاعرانه خود را بر آن تحمیل نمیکند و نام فامیلی بلکه در کل مزمون هم دست میبرد وبه قول خودش آنراایرانی میکند و نام فامیلی را بر آن میگذارد که مثل نام و سال خودش تالیفی زیبا با استفاده از کلمات ایرانی و حتی مازندرانی است.این را هم بگویم که در زمان اوجگیری نیما کسانی کوشیدند به پیروی از شعر آزاد اروپائی شکل و شیوه های انقلابی تر را وارد شعر فارسی کنند مثل تندرکیا، هوشنگ ایرانی و شاملو که هیچ کدام غیر از شاملو موفق نشدند که آن هم از هوشیاری و علاقه او به نثر درخشان کلاسیک فارسی خصوصا قرن چهارم و پنجم هجری مایه و پایه گرفت.«م.آزاد» در چنان زمانی یا کمی بعدتر به هنر شاعری روی آورد.اگر بخواهیم نشانه ها و نمونه هائی از تشابه آثار استاد و شاگرد مستعد او را بیاوریم کافی است به کلیات آثار هر دو شاعر نظر بیافکنیم.

در کلیات نیما ما با آثاری متنوع سروکار داریم از قصیده گرفته تا غزل و قطعه و نوترین شعرها.

در کلیات«م.آزاد» نیز میتوانیم شاهد غزلیاتی باشیم که محکم و دل انگیزند و چون من فعلا به کلیات او دسترسی ندارم نمیتوانم نمونه روشنی به شما عرضه کنم اما در همین گزیده او قطعه هائی است که نشانه تعلق خاطر او به شعر کلاسیک فارسی،خصوصا قطعه شورانگیزی که میتوان همیشه با لذت خواند:
چنگ اگر بود سرودی بود
جام اگر بود شرابی بود
گوی اگر بود نگاری بود
می اگر بود خرابی بود

این شعر از دفتر اول و از نمونه هائی و به قول خودش از تجربه هائی است که راضی به چاپ آنها نبوده است با این همه در همین دفترو در همین شعرها که حالا بسیارشان در اختیارم نیست آزاد آغاز به شخصی کردن راه و شیوه خاص خود کرده است و با این ویژگی سبک و سیاق از همین ابتدا می بینیم:
گریز دور کبوترها
در منتهای نیلی بی فریاد
اندیشه میکنیم
در ژرفنای بهتی بی نام
و شادمانه ناگاه احساس میکنیم
یک انفجار روشن را در باغ
وقت طلوع سبز چکاوک ها

آزاد خیلی زود در آثار بعدی راه واقعی و شناخته شده خود را پیدا میکند و نه تنها ما را با شاعری مستقل و استخواندار مواجه میسازد بلکه بر دیگران هم تاثیر میگذارد.بیش از اشاره به این مدعا بگویم که بر خلاف نظر پردازی برخی تندروان شتاب آلود شعر نیمائی یا در واقع نهضت نیمائی با شیوه وشعر خاص و محدود به خود او نبود که دیگران را به راههای تکاپوهای فرساینده دیگر بکشاند.همانطور که بارها گفته ام با نیما تنها سنت بلکه شناخت ظرفیت های تازه زبان فارسی را به دست ما داده است.از این روست که من همیشه ادعا میکنم که شعرای متفاوتی چو شاملو، رویائی، سپهری و دیگران همه از قلمرو شناخت انقلابی نیمائی آبشخور گرفته و مستقل شده اند یعنی عرصه انقلاب نیما بی کرانه است و حتی شعر سپید و کاملا مدرن را در بر می‌گیرد.

اما نکته ای که میخواهم از تاثیر «م.آزاد» بر شاعران دیگر بگویم کاملا جدی است.فروغ تا پیش از انتشارتولدی دیگر در سال ۴۲ یا ۴۳ در سه کتاب خود چهارپاره سرائی کاملا معمولی بود مثل چهارپاره سرایان دیگری چون نادر، مشیری و غیره او بعد از پیدایش شاعران دیگر چون سپهری، شاملو، م.آزاد و دیگران از آن روال یکنواخت خود دور شد و کم کم شگردهائی تازه کشف کرد. تاثیرگذارترین بر شعر فروغ به کمک انعطاف عروض شعر نیمائی به یقین «م.آزاد» بود که غیر از شعر در بحثهائی هم که پیش میامد،آن بانوی با قریحه را در جریان تنوع و تطور زبان شعریش یاری می‌کرد برای اثبات این مدعا کافی است که به شعر«بادها در گذرند» نگاهی بیاندازیم:

باید عاشق شد و خواند
باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی میگذرد
میخواند:
باید عاشق شد ورفت
چه بیابانهائی در پیش است
رهگذر خسته به شب مینگرد
میگوید:
چه بیابانهایی!باید رفت
باید از کوچه گریخت
پشت این دیوارها مردانی میمیرند
و زنانی دیگر
به حکایت دل میسپرند
پشت دیوار کسی درماورای دیدار
به زنان مینگریست
چه زنانی که در آرامش رود
باد را مینوشند
و برای تو،برای تو و باد
آب هائی دیگر در گذر است

باری شعر بر محور یا پاره های کلیدی «باید عاشق شد و رفت» «باید عاشق شد و خواند» بطور مکرر حرکت میکند و ساختاری پرمایه میگیرد«م.آزاد» چه در این شعر و چه در شعرهای دیگر مانند«آری این هجرت را پایانی ست» که همه از گذشتن و رفتن و زندگی و مرگ سخن دارد شعرهای سازمان یافته در عین حال سیال و متلاطم که او را در ردیف بهترین پیشکسوتان شعر مدرن ایران قرار میدهد.

مثلا در همان شعری که در ابتدای مقاله آوردم با اندکی درنگ و دقت در بیت اول می‌خوانیم:
«گفت فریاد زنان»
که معلوم نیست چه کسی گفت!
«اینهمه نیست
آسمانی که تو میگویی در خلوت ماست»

خود سطر این همه نیست،موجب تعلیق معنا میشود. به قول پسامدرن ها درک معنا را به تاخیر میاندازد خواننده اول از خود میپرسد «این همه نیست» یعنی چه؟ متوجه کدام مجهول است؟ آسمان؟ خلوت؟ ما؟ یا کل امیدهائی که به زندگی داریم؟ این را سطر دیگری با علامت تعجب بعد از بند اول می آید، یعنی «آسمانی که به ما می‌گفتند» مشخص میکند یعنی ادراک اولیه ما را پس میزند و چون معنی در آسمانی که تو میگفتی در خلوت ماست، فرود میاید در دوبند بعدی نیز ما با ساختی مشابه اما معنی و زبان و تصاویری دگرگونه سروکار داریم.

«وه چه بارانی می‌دانستم
که نمیداند و بیهوده سخن میگوید»

و باز:

«گفت فریاد زنان
اینهمه نیست
ما به دیدار بهار آمده ایم
مابه دیدار هزاران و هزار خورشید»

و باز عباراتی طعن آمیز این حکم را هم باطل اعلام میکند.

«به تماشای بهار آمده ایم»

و پایان شعر یعنی تایید انکار

«به تماشای بهاری که زمین را به تماشا میخواند

چشمهایش را بست

و در اندیشه ی من زورق سبزی که به آتشها آراسته بود

به زمستان پیوست»

فایل صوتی سخنرانی

 

 تاریخ انتشار:   November 22, 2002 12:31 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir