اشاره: «عباس حسیننژاد»، روزهای پایانی دانشجویی خود را در رشتهی مترجمی در دانشگاه تهران میگذراند؛ حسیننژاد، طنزنویس خوش ذوقی است؛ مدتهاست نشریهی طنز «درنا» را به راه انداخته و بشریت را می خنداند! ... مهمترین ویژگی آثارش، وسواس زیاد و ثمربخش وی در استفاده از کلمات است؛ قصهی کلاغها، تکههایی از این دقت را نشان میدهد.
*** *** ***
قارخان و قارخانم، با دختر زیبایشان قارناز، روی درخت چنار پیری توی یک جنگلک تازه تاسیس، در یک لانهی هشتاد سانتی دوخوابهی دوبلکس، زندگی آرامی داشتند.
یک روز، یک خانوادهی باکلاس کلاغ آمدند روی شاخهی کناریشان، یک لانهی شصد و سانتی با سونا و جکوزی، رهن کردند. آنها یک پسر داشتند به اسم قارداش.
همان شب، خانوادهی قارخان مقداری تخم کاج برای شب چره برداشتند و به خانهی همسایهی جدیدشان برای خوشامدگویی رفتند. در همان برخورد اول، قارناز و قارداش که چشمشان به هم افتاد، قلبشان به تپش افتاد و نوکهایشان سرخ شد. آن شب، همسایهها تا نزدیکی سحر تخم کاج میشکستند و دربارهی لکلکها جوک تعریف میکردند و میخندیدند.
رفت و آمد بین دو همسایه زیاد شد؛ به طوری که قارنوش خانم، همسایهی دست راستی و قارپوز آقا، همسایهی دست چپی، به این نزدیکی حسودیشان شد و پیش این و آن، از این دو خانواده بدگویی میکردند و یک نسبتهای ناروایی هم میدادند که آدم رویش نمیشود حتی اگر این نسبتها دربارهی خانوادهی کلاغها هم باشد، آنها را نقل کند.
قارناز و قارداش، روز به روز علاقهشان به هم بیشتر میشد و حتی توی دانشگاه، همهی همکلاسیها این قضیه را فهمیده بودند و سر به سر آنها میگذاشتند. یکبار هم یک کلاغ سوسول، به قارناز متلک گفت. و درست همان شب بود که قارداش، با پرهای خونین به خانه برگشت!
گذشت و گذشت تا این که یک روز، فکر کنم پنج شنبه بود، پدر و مادرها برای شرکت در کنفرانس کلاغ و معضل جهانی شدن، به جنگل بزرگ رفته بودند. قارداش، در حالی که به نوار نازی قار کن که قارت پر از نیازه گوش میداد، داشت از پنجره به قارناز که پشت پنجرهشان ایستاده بود، نگاه میکرد، کمکم تحملش را از دست داد؛ از خانه بیرون آمد و به سمت خانهی قارناز رفت ... .
چشمهایشان که به هم افتاد، نوکهایشان سرخ سرخ شد و قلبشان میخواست از سینه بیرون بزند ... .
... سه ساعت طول کشید تا با هم پرهایی را که تمام خانه را برداشته بود، جمع کنند ... .
چند روز بعد، حال قارناز بد شد و یک بار هر چه صابون خورده بود را ... .
قارخانم که زن باسلیقه و فهمیدهای بود، حدس زد که ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد ... پدرها هم خبر شدند ... .
شب، خانوادهها با نوک سفید کلاغها دور هم نشستند و تصمیم گرفتند تا همسایهها - به خصوص قارپوز آقا و قارنوش خانم - خبردار نشدهاند، دو تا دل را به هم برسانند ... .
پسر قارناز و قارداش که سر از تخم درآورد، اسمش را گذاشتند قاراشمیش. دو تا خانواده، پولهایشان را روی هم گذاشتند و برای آنها یک لانهی چهل سانتی نقلی خریدند.
آنها داشتند با خوشبختی زندگیشان را میکردند تا این که یک روز، یک خانوادهی کلاغ جدید آمدند و روی شاخهی کناریشان، یک لانه خریدند. آنها یک دختر داشتند به اسم قاروره ... .