English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  ماه عسل


نصیحتم کن ...

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: امیر اسماعیلی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
صبح روز دوشنبه، در مسیر دانشگاه، اتوبوس به ترافیک سنگینی خورد. از طرز کشیدن ترمزدستی ماشین فهمیدم که فعلا وسط خیابانیم و ساکن اتوبوس ... .
 

صبح روز دوشنبه، در مسیر دانشگاه، اتوبوس به ترافیک سنگینی خورد. از طرز کشیدن ترمزدستی ماشین فهمیدم که فعلا وسط خیابانیم و ساکن اتوبوس ... .

حوصله ی ماندن و نشستن نداشتم؛ زدم به پیاده رو ...

از صبح شور ارتباط اجتماعی عجیبی داشتم، شاید به خاطر بی خوابی شب پیش بود، شاید هم از وقت‌هایی بود که انرژی مثبت خالصی وجود آدم را فرا می گیرد، نمی دانم ... .

در پیاده رو، روی پله ی یک آپارتمان شیک و نوساز، پیرمرد رفتگری با لباس نارنجی و موی سفید و چین و چروک صورتش نشسته بود و جاروی بلندی کنارش بود. یک لحظه تصمیم گرفتم و رفتم جلو ... سلا کردم. سرش را بالا آورد تا نشانی از آشنایی بیابد یا پذیرای سفارشی باشد برای جاروی بیشتر جلوی خانه مان ... اما من برای هیچ کدام از این ها سلام نکرده بودم ... گفتم: «موی سفیدت یه دنیا حرمت داره ... می خوام برم سر کلاس، دانشگاه؛ یه نصیحتم کن ... ».

نگاهم کرد که ببیند من هم از همان بچه سوسول هایی هستم که شاید ... این ها را چشم هایش می گفت. وقتی فهمید پی دست انداختنش نیستم، چند ثانیه نگاهم کرد و گفت: «توی زندگیت هیچ وقت دورنگ و دورو نباش».

چشم هایش پر از نور و آب شد. سرش را پایین انداخت. می خواستم ببوسمش، اما نتوانستم.

زمزمه‌ی مسیر دانشگاهم شد «توی زندگیت هیچ وقت دورنگ و دورو نباش».

 

 تاریخ انتشار:   November 22, 2002 12:10 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir