صبح روز دوشنبه، در مسیر دانشگاه، اتوبوس به ترافیک سنگینی خورد. از طرز کشیدن ترمزدستی ماشین فهمیدم که فعلا وسط خیابانیم و ساکن اتوبوس ... .
حوصله ی ماندن و نشستن نداشتم؛ زدم به پیاده رو ...
از صبح شور ارتباط اجتماعی عجیبی داشتم، شاید به خاطر بی خوابی شب پیش بود، شاید هم از وقتهایی بود که انرژی مثبت خالصی وجود آدم را فرا می گیرد، نمی دانم ... .
در پیاده رو، روی پله ی یک آپارتمان شیک و نوساز، پیرمرد رفتگری با لباس نارنجی و موی سفید و چین و چروک صورتش نشسته بود و جاروی بلندی کنارش بود. یک لحظه تصمیم گرفتم و رفتم جلو ... سلا کردم. سرش را بالا آورد تا نشانی از آشنایی بیابد یا پذیرای سفارشی باشد برای جاروی بیشتر جلوی خانه مان ... اما من برای هیچ کدام از این ها سلام نکرده بودم ... گفتم: «موی سفیدت یه دنیا حرمت داره ... می خوام برم سر کلاس، دانشگاه؛ یه نصیحتم کن ... ».
نگاهم کرد که ببیند من هم از همان بچه سوسول هایی هستم که شاید ... این ها را چشم هایش می گفت. وقتی فهمید پی دست انداختنش نیستم، چند ثانیه نگاهم کرد و گفت: «توی زندگیت هیچ وقت دورنگ و دورو نباش».
چشم هایش پر از نور و آب شد. سرش را پایین انداخت. می خواستم ببوسمش، اما نتوانستم.
زمزمهی مسیر دانشگاهم شد «توی زندگیت هیچ وقت دورنگ و دورو نباش».