به ظاهر، هفت سنگ کوچک بود؛ ما هم فریب ظاهرش را خوردیم!
سنگ ها را که کنار هم چیدیم، زمزمه ی دوستان و لبخند دشمنان هم از راه رسید.
هر چه نصیحتمان کردند که هفت سنگتان در کنار هم، سنگ بزرگی شده است، گوشمان بدهکار نبود، دلمان گرم بود و چشمانمان بسته. می گفتیم ما جوانیم، کوه هم باشد خیالی نیست، جابه جا می کنیم. گفتیم برنامه ریزی داریم، شور و امید داریم، هوش و نیرو داریم؛ قلم ما جهان را خیره خواهد کرد!
گفتند: سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است.
گفتیم: ما را نترسانید. هفت سنگ قصه ی زندگی ماست! حکایت دوستانی است که می خواهند به سمت خورشید گام بردارند.
گفتند: گام ها را آهسته بردارید!
گفتیم: تا توان هست، باید دوید.
گفتند: رفاقتتان پایدار، اما اساس نامه بنویسید. حدود را بشناسید. اگر فردا مطالبتان حذف یا جابه جا شد، با شمشیر، رفاقتتان را قطعه قطعه نکنید.
گفتیم: ما چشممان را برای هم می دهیم. مطلب که جای خود دارد!
گفتند: از بحث منطقی و به دور از سیاهکاری و شوخی، فاصله نگیرید.
گفتیم: اگر نمی دانید، بدانید؛ دموکراسی را ما خلق کرده ایم!
و گفتند و گفتند و گفتند ... .
شماره ی اول که در آمد، چشممان به نور محیط عادت کرده بود.
وقتی به صرافت بستن شماره ی دوم افتادیم، همه جا را خوب می دیدیم.
عجب سنگی شده بود این هفت سنگمان!
همه ی مشکلات واقعی شده بودند. تازه فهمیدیم که با عشق و رفاقت و امید نمی شود، هفت سنگ را جا به جا کرد!
همت می خواهد، پشتکار می خواهد، وقت می خواهد و از همه مهمتر، مطلبی می خواهد که ارزش گرفتن وقت ما و شما را داشته باشد!
و انگار همه ی این ها یکباره از ما گریخته بودند!
تازه فهمیدیم که چقدر تنهاییم و چقدر خودسرانه از تجربه ی دیگران گذشته ایم!
ما دلسرد نشدیم. توان و نیروی خود را زیر سوال نمی بریم. هدفمان را، حتی یک سانتی متر، از قلهء هفت سنگ پایین نخواهیم آورد! باز هم تلاش خواهیم کرد!
حتی اگر شما آغاز تکنولوژیکی ما را انکار کنید!
حتی اگر ما را نخوانید، وانمود می کنیم که نمی دانیم دوستمان ندارید!
اما هفت سنگمان را رها نمی کنیم.
ما به خودمان و شما قول می دهیم.
به عقب گام بر نمی داریم،
هفت سنگمان را به اوج می رسانیم!