مثل شعرهایش بود، شاعر؛ دلتنگ بود ، اما دلش به وسعت همان دریای شعرش بود و رنگ دنیایش آبی و زلال، مثل آینه ... شاعر، هیچ وقت نمی خواست همه حتما بدانند شاعر است! شاعر، خلوتش، خلوت کسی را نمی آشفت؛ وقتی هم که پرید، وقتی آخر رسید به همانی که از عشقش نمی توانست حذر کند، ماند ... ماند و ماندگار شد، شاعر.
دوستی می گفت حافظ و مشیری همه ی زندگی من شده اند ... فریدون مشیری روایتی دیگر از عشق را نوشت: زلال و روان؛ به همان زلالی همهی شعرهایش که گاهی زمزمهی هر خسته ای اند و آواز دل هر دل خسته ای ... گمان نمی کنید او از ما بهتر حرف میزند؟!
... با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو، به گل، به سبزه درود
در روزهای یادآور غم پروازش، نبودنش را چنین به سوگ می نشینیم:
آلبوم عکسهای اختصاصی مراسم تشییع و تدفین
آلبوم خوشنویسی اشعار (استاد جواد صادقی)