پریا، موهای سیاهت را لحظه ای از روی چشمهایت کنار بزن، به من نگاه کن، نگذار که ترسم مجاب شود؛...
جان دلم، سخت ترین عذاب پس دادن تاوان کار نکرده است؛...
نازنینم، بارها دیده ام پاکانی به زلالی آب و " تشنگی ماهی" که تاوان گناه دیگران را پس می دادند و مهری از سکوت برای لبان خود ساخته بودند ...
اما نور دیده ام،حکایت ما،حکایت دیگری است،عذاب ما پس دادن تاوان عمری نکرده است، به طبع در عمر ناکرده گناه نکرده نیز وجود دارد ...
پریا، خوب می دانم آب برای ماهی که لحظاتی قبل روی خشکی بوده است و مشغول تقلا، چه لذتی دارد...
پیمانه هستیام، خودم را نخواهم بخشید که نفهمیدم چه میکنم، فهمیدم، دیر شده بود. دل من بیمار بود ...
پریایم؛ نوشته هایم نزدت امانت، تا زمستان که بسوزانی در آتش و لحظهای گرم شوی،...
امیدم؛ از نوشته هایم چیزی نماند که بار بازجوییش سخت است و من ضعیفتر از آنم که بتوانم...
یکدانهام؛ همه گلدانهای شمعدانیت را خریدارم با نیاز...چشمهایم را وثیقه می گذارم تا وضعم خوب شود...
زیبایم؛ مواظب خودت باش...
برایت بوسهی شقایق را میفرستم...